دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

دینا عشق مامانی و بابایی

تولد تولد

1391/11/3 22:38
نویسنده : مامان دینا
936 بازدید
اشتراک گذاری

اینم از عکس های دینا در روز تولد یکسالگی.

چه زود گذشت پارسال رشدش را روزانه می شمردم بعد شد هفته به هفته و پس از آن ماه به ماه و حالا به 1 سالگی رسید.

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

saba
3 بهمن 91 23:03
سلام.وبلاگ واقعا زیبایی دارید من وارد کننده برچسب های دیواری(دکوراسیون منزل) هستم لطفا به وبلاگ من سر بزنید ونظر خود را بگویید واگر مایل بودید تبادل لینک کنیم با تشکر http://dewall.blogfa.com/
خاله منا
4 بهمن 91 18:58
واااای مبارکش باشه ان شاالله عروس بشه خیلی عالی بود
خاله سنا
10 بهمن 91 16:14
سلام دینا جون تولدت مبارک عزیز دل خالهههه پیر شی خوشگلم
مامان دینا
13 بهمن 91 8:43
سلام دینا جان تولدت مبارک باشه انشاا... صد سالگی
دختر آبی/سکینه سلیمانی نیا
29 بهمن 91 21:51
یادداشت یک دختر آبی در مورد دیناکوچولو . . . سلام خانوم دکتر. نوشتم رو واسه دینا خانوم نخونین تا یه روز که خودش بزرگ شد و گذرش به وبلاگ خورد بخونه. می خوام از اولین روزی که دیدمش بنویسم. ... بسم الله الرحمن الرحیم. الآن که دارم برات مینویسم ساعت 17:23 دقیقه است.یه عصر قشنگ یک شنبه ای. امروز بعد از مدت ها یه سر رفتم سوله ی آزمایشگاهی و مامان رو دیدم.(ساعت 12:15). حال شما رو که پرسیدم آدرس وبلاگ رو بهم داد.بدون خاطرت خیلی برام عزیزه که با اینکه همه ی کارامو تعطیل کردم و این روزای آخری فقط به آزمون دکترا فکر می کنم نشستم نامه ای می نویسم به بلندای این فیش که قرار بود خلاصه برداری هام رو توش بنویسم تازه!الآن هم خودم نمی نویسم که! کودک درونم مثل همیشه قبراق و سر حال قلم به دست گرفته. واما اولین باری که شمارو دیدم: یه پنج شنبه ی دوست داشتنی که با روپوش آبیم داشتم با اره نوکی پلکسی می بریدم شما بغل مامان اومدی سوله.اون موقع مامان هنوز کارش رو شروع نکرده بود.دست از کار کشیدم و اومدم جلو جهت عرض ادب و اینا!نمی دونی چه خطری از بیخ گوشت رد شد که من تر تمیز نبودم و به خاطر کلنجار رفتن با دم و دستگاه و رسوب نمی تونستم بغلت بگیرم! حرف نمی زدی اما انگار معنی دار می خندیدی.مطمئن بودم یه چیزی می دونی که من نمی دونم.ازون بچه های بی اعتنا نبودی.کوچکترین صدا و محرکی نظرت رو جلب می کرد. به اطراف و اتفاقات تیز نگاه می کردی.با این همه تو بغل مامان آروم گرفته بودی.راستی می دونی خیلی چشم دوست داری؟ واسه همین من یه دایره ی فرضی در نظر گرفتم به شعاع دستای دوست داشتنی سر کار خانوم و پا تو این دایره نمی ذاشتم تا چشام سر جاش بمونه.آخه فعلا لازمشون دارم. دیگه... دیگه... دیگه همین! دیناجون خیلی دنیاتون رو دوست دارم.یه روز راپیدم رو برداشتم و کودکی هام رو روی یه دختر بچه که تو شلوغی ایستاده خلاصه کردم.شاید ضمیمه ی این نوشته(نمی دونم چه جوری) ارسال کردم. درگوشی می گم.از شما بچه ها،خنده ها و گریه های بجاتون و صفای دلتون بیشترالگو می گیرم تا آدم بزرگا.چون معتقدم شما با اون سکوت و بی ادعایی،به فطرتی که خدا بهمون داده(پااااااااااااااک!) نزدیک ترین تا ماها با این سرو صدا و هیاهومون. یاعلی